|
آب زنید راه را...
این متن تقدیم به زاینده رود، به پاس آب دار شدنش!...
ريشه در اعماق اقيانوس دارد - شايد چشمها و چشمهها خشكاند فريدون مشيري
(مدت زيادي بود رودخانه خشكيده بود. اسمش زنده رود بود ولي مرده اي بيش نبود. مثل من كه زنده بودم ولي با مرده ها هيچ فرقي نمي كردم! حالا امّا زاينده رود زنده شد و من هنوز مرده ام... مي خواستم ديگران را هم در حال وصف ناشدني ام عجين كنم. اين كه در يك روز باراني رودخانه اي كه از كودكي با آن زندگي مي كردي، باز پر از آب شود، مطمئناً حال زيبايي دارد... همين...) |+| نوشته شده توسط ر.دال در سه شنبه 12 آبان1388 و ساعت 18:45 حافظ...
این متن تقدیم به تو، به مناسبت روز حافظ...
(پ.ن: برای حافظ امشب رفتم کوه! رفتم شهر را از آن بالا ببینم؛فقط. شهر خالی بود از عشاق و مردی هم نبود که از خود بیرون بیاید، این را از همان بالا دیدم! این غزل را هم حافظ همان جا بهم گفت! تقدیم به همه آنان که حافظ را دوست دارند؛ فقط. امیدوارم حافظ را بیشتر بشناسیم و بشناسانیم....)
|+| نوشته شده توسط ر.دال در دوشنبه 20 مهر1388 و ساعت 16:11 خر بشو!
زمانی(آن روزها که من هنوز نبودم!) عمران صلاحی در مجله توفیق طنز می نوشت. طنزهایی گزنده، متناسب با موجودات آن روزها! می گفت: باید خر بود، باید خر بود و سواری داد و عرعر کرد. باید خر بود و خورد و عرعر کرد. باید خر بود و کله را پایین انداخت و عرعر کرد.!. من هم متناسب ا موجودات این دوران، می گویم: باید سکوت کرد باید کرد لال بود باید هبچ نگفت. هیچ نگفت تا خدای ناکرده مُهر کفر بر یشانی ات نخورد. باید سکوت کنی و سرت به کار خودت گرم باشد، همان:آسته برو آسته بیا که گربه شاخت نزنه!.... دراین زمانه این قدر از این و آن باید بشنوی که جای حرف زدن دیگر نمی ماند. دوستم علی شریعتی می گفت: اگر مثل گاو گُنده باشی، میدوشندت. اگر مثل خر قوی باشی، بارت می کنند. اگر مثل اسب دونده باشی، سوارت می شوند. فقط از فهمیدن تو می ترسند!!...
|+| نوشته شده توسط ر.دال در دوشنبه 6 مهر1388 و ساعت 21:7 مسخ2
دوستم، فريدون مشيري، مي گويد: نه غار كهف ،
پ.ن: اين جند روز خيلي فكر مي كردم به آن چه پيرامون ما به اسم جمهوري و عدالت گستري و مردم سالاري و آزادي و... مي گذرد، وليك ذره اي بويي از اين كلمات نمي آيد! تنها نتيجه اي كه از افكارم حاصل شد، در اين شعر گنجانده شده، اين كه ما مسخ شده ايم. اين كه ما بايد به دنبال انسان باشيم، اين كه انسانيتمان و انسانيتم، زير سوال رفته و بايد گشت و گشت، گرچه مي دانم يافت مي نشود.... |+| نوشته شده توسط ر.دال در دوشنبه 30 شهریور1388 و ساعت 15:0 سوالات در هم
همیشه برایم سوال است چرا در کشورم، نماز جمعه در دانشگاه خوانده مي شود و نمايشگاه كتابش در مصلي! چرا شده ايم مثل مردمان ما قبل تاريخ، مي خوريم و پس مي ديم!!!(بد نيست نگاهي به آمار مصرف در كشورمان بيندازيم البته گاهي!!) چرا اين قدر به همديگر دروغ مي گوييم!؟؟ تعارفات بيجا مگر جز دروغ است!؟؟ چرا اين قدر زود جوگير مي شويم و بعد عين بادكنك تركيده، لاشه مان مي ماند( از فرط اين كه خسته شده ايم!!!) چرا اين قدر بي خياليم، بي خيال به آنچه مي گذرد، به آن چه جلو چشممان مي گذرد! چرا اين قدر ....
|+| نوشته شده توسط ر.دال در شنبه 14 شهریور1388 و ساعت 1:25 شرح حال2
نمی دانم چرا تا اين نيايش دكتر شريعتي را خواندم، ياد خودم افتادم! به ياد خودم و خداي خودم، به ياد خدا و خدا بازي هايش، به ياد آن چه كه ديگران مي گويند حكمت بوده و لي من مي گويم بي عدالتي بوده، به ياد خدا با همه جزئياتش!!!
خدایا کفر نمی گویم، پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.. دکتر علی شریعتی
|+| نوشته شده توسط ر.دال در دوشنبه 2 شهریور1388 و ساعت 3:23 شرح حال
در راه فکر کردم که من چه یادی دارم ! چرا یادم به وسعت همه تاریخ است ؟! و چرا آدم ها در من زندگی می کنند و من در یاد هیچ کس نیستم ؟!!! . . . چه حرف ها ! خبر از دل آدم که ندارند ، نمی دانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است ! پوسته ظاهری چه اهمیتی دارد ؟ درونم ویرانه است ، خانه ای پر از درخت که سقف اتاق هاش ریخته است ، تنها یک دیوار مانده ، با دری که باد در آن زوزه می کشد . یا نه ، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر می کند ، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد !!! . . .
" سال بلوا "عباس معروفي
|+| نوشته شده توسط ر.دال در یکشنبه 1 شهریور1388 و ساعت 0:37 کدخدا
(به شخصه، با اين شعر خيلي حال مي كنم! اگرچه به زعم بعضي تاريخ انقضايش تمام شده و لي براي من تك تك كلمات اين شعر پر از خاطره است!)
اسب ها نا آرام گوسپندان بی پشم گاوها بی شیرند کودکان از مرض حصبه و طاعون و وبا دم به دم می میرند مردمان اما در بستر خواب غوزه ی پنبه ز صحرا چینند. کدخدای ده پر غفلت ما! عزم بیداری این خواب کنید قدمی رنجه نمایید ودمی پای در آب کنید و ببینید چه بر رود شده ست در همین چند صباحی که نبودید گل آلود شده ست خرمن آذقه مان در مسیر گذر صاعقه ها دود شده ست. کدخدای ده پر آفت ما! بعد از آن روز که از ده رفتید مگسانند که از خاک و هوا می آیند دسته دسته سگ و گرگ است که هار از ده پایین دست سوی آبادی ما می آیند پاسبانان به تمسخرگویند که: مترسید که گرگان به چرا می آیند من ولی میدانم که به تاراج به املاک شما می آیند لشگر ابرهه اند که سوی بیت خدا می آیند. کدخدای ده آشفته ی ما! گفته بودید سفر کوتاه است غصه ها می گذرند فرجی در راه است کاش میدانستم پس چرا بانگ قدم های شما در دل دشت دگر خوابیدست نکند باز زدست و دل ما غلطی سر زده و دل پر عاطفه تان رنجیده ست تیز بین چشم شما نکند باز خطایی دیدست. کدخدای ده ویرانه ی ما! تو که اینجا بودی کوچه ها خاکی بود رنگ سالوس نداشت همه بودیم رعیت و کسی نام قابوس نداشت تخت طاووس نداشت و مگر یادت نیست در تمام ده ما هیچ کسی جز تو فانوس نداشت ای تو هم چشم چراغ ده ما در نبود تو کنون فطرت آباد دگر کور شدست برکت از سر سفره ی ما دور شدست آب آن چشمه که در سینه ی کوه وقف ده کرده بُدی شور شدست. کدخدای ده بی رونق ما! کاشتی ما نمی دانستیم دانه را باید داشت مردمان می گویند وقت برداشت شدست باغبان همه آبادی ها! ما غریبیم سرک یادت هست؟! ما سر سفره ی تو نان و نمک ها خوردیم میزبان دل ما! حرمت نان نمک یادت هست؟ باز این طفل خطایی کرده. پیر مکتب خانه! قصه ی چوب و فلک یادت هست؟ آب ها پر رنگند آردها پر سنگند آسیابان نظیف! پاک سازی به الک یادت هست؟ چینی فطرتمان از سر طاقچه افتاد و شکست ذوالفنون همه کار! شیوه ی رفع ترک یادت هست؟ کدخدای ده پر غصه ی ما! بعد تو هرکه دلش می گیرد روی پرچین دعا رفته و آواز کند کاشکی باز کلون در ما ساز کند کدخدا آید و در باز کند راز ما بیند و بس ناز کند. کدخدای ده جان برلب ما! پیر ما!صاحب ما! وقت آن است که از گرد سفر باز آیید سهم اربابی تان محفوظ است ای که در محکمه ات اشک مظلوم فقط پیروز است حالمان را بنگر گرده هامان زخمی است پشت مان خم دارد دلمان غم دارد و خدا می داند فطرت آباد فقط چون تو یکی کد خدا کم دارد...
|+| نوشته شده توسط ر.دال در دوشنبه 19 مرداد1388 و ساعت 13:38 دفاع از نظام اسلام به هر وسیله؟؟!!
نوشته های محمد مطهری، فارغ از اين كه آقازاده ايست و در مكتب مطهري رشد يافته، جامعه شناس قهاري است!
البته در اين وانفساي جامعه ي مساله گون ما، شناخت جامعه چندان كار سختي نيست! چرا كه هركس از بقال و راننده اتبوس تا دکتر و پروفسور به خود اجازه دخالت در مسايل اجتماعي را مي دهد! پس مي توان فهميد چه جامعه شلوغ و پلوغي است! مقاله حاضر، گفتاريست از محمد مطهري كه با نگاهي جامعه شناحتي، جامعه را بازنگري ميكند. به دليل آن كه شخصاً خيلي تحت تاثیر نوع نگاه ايشان شدم، اين مقاله را براي ديگر دوستان مي گذارم و اميدوارم با خواندن آن نظرات خود را بيان كنند!!! دفاع از نظام اسلام به هر وسيله!!؟؟ به جرأت ميتوان گفت که قاطبه افراد غيرمغرضي که در سي سال گذشته با انقلاب قهر کردهاند، به دليل يک واژه سه حرفي بوده است: «ظلم». اين افراد، يا ظلمي بر خودشان رفته و فريادرسي نديدهاند، و يا ظلمي آشکار در حق يک فرد ـ مانند آنچه در جريان بازجويي وحشتناک بر همسر سعيد امامي رفت ـ شاهد بودهاند، ولي هر چه به انتظار نشستهاند آب از آب تکان نخورده است. درد و سخن در اين زمينه بسيار است؛ تنها به ذکر چند نکته بسنده ميکنم. منبع:سايت تابناك
|+| نوشته شده توسط ر.دال در چهارشنبه 7 مرداد1388 و ساعت 13:3 |
|

