تبليغاتX
افــكـــار بـاصـــــدا
 دل گرفته...
 

قبلاْ بهمون می گفتن:

هر عملی که انجام بدی یه عکس العمل داره!

سخت است. خیلی سخت است که حس کنی کارهایت بدون عکس العمل از جانب دیگران واقع شده!

این یعنی دیگران و حتی خدا هم دیگه کاری به کارت نداره! یعنی دیگه تف سربالا شدی. یعنی دنیا تو را  ...... خودش هم حساب نمی کنه!

کاری به کار این ندارم که می گن: کار را برای خدا بکن و ...

بالاخره آدم هرچه هم بی توقع و در جهت رضای او کار کند، یه انتظاری دارد. حداقل در مقابل محبت به دیگران این انتظار را دارد که از جانب همون دیگران هم مورد محبت قرار گیرد  ولی ...

 

همین...

|+| نوشته شده توسط ر.دال در یکشنبه 29 آذر1388 و ساعت 18:25  
 از حیوانات بیاموز!

قانون گاو:

 

گاو سرشو می‌اندازه پایین و کار خودشو انجام میده، کاری نداره کسی چی میگه! از شاخش هم استفاده نمی‌کنه، چون بهترین شاخ زن‌ها رفتن توی میدان گاو بازی و نابود شدند.

برای مثال شما قصد داری به عیادت کسی در بیمارستان بری، بهترین راه اینه که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و به کسی هم توجه نکنی، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی که "الان ساعت ملاقات هست؟" یا این که "می‌تونم برم تو؟" اگر هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه، نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را می‌گیره. این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و پا گیر داره هم کاربرد داره، یعنی خیلی موانع قانونی (یا بهتر بگم سنگ اندازی‌ها) در مرحله آغازین کارها بیشتر جلوه می‌کنند، وقتی شما بی‌توجه به همه‌ آنها کارت را آغاز کردی، اکثر آنها خود به خود کنار می‌روند یا افراد مجبور میشن خودشونو با شما وقف بدن. در کل این قانون (قضیه) در جوامعی مثل جامعه ایران که فضولی در کار دیگران امری پسندیده‌ای محسوب می‌شود بسیار کاربرد دارد.

 

قوانین خر :

 

قانون اول:

هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد، خر مورد نظر همیشه مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث می‌گذرد.

نتیجه گیری: در دبیرستان می‌گفتند که این یعنی خر هم می‌فهمه که اون راه نزدیکتره، اما در اصل اینه که همیشه کوتاه‌ترین راه، بهترین راه نیست و فقط خر کوتاه‌ترین راه را انتخاب می کنه!

 

قانون دوم:

هرگاه خری در فاصله مساوی بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد. آنقدر بین انتخاب نزدیکترین منبع تردید می‌کند و به سمت هیچکدام نمی رود تا از گرسنگی بمیرد!

نتیجه گیری: خیلی وقت‌ها تصمیم گیری بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل تاثیر چندانی نمی‌گذارد، پس تا فرصت نگذشته سریعتر تصمیم‌گیری کنیم.

 

قانون سوم:

هرگاه در مسیری دو خر از روبرو (شاخ به شاخ) به یکدیگر برسند، و مسیر به قدری تنگ باشد که این دو باید کمی از وسط جاده کنار رفته، به دیگری راه بدهند تا بتوانند رد شوند، هیچکدام از خرها از جای خود تکان نمی‌خورند.

نتیجه گیری: خیلی وقت‌ها برای رسیدن به نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل امتیاز بدهید، به بازی "بُرد ـ بُرد" بیاندیشیم، سیاستمدار باشیم، دور از جون و بلا نسبت شما، خر نباشیم! !


اين متن را دوستم  ح- ص ايميل كرده بود! از حيواني بودن مطلب خوشم اومد و تقديم مي كنمش به همه كساني كه حيوان ناطقند.(به قول جناب ارسطو!!)

 




|+| نوشته شده توسط ر.دال در سه شنبه 10 آذر1388 و ساعت 12:55  
 فرسوده
 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام...

(محمد علی بهمنی)


سخت است خودت را نفهمی، سخت است از خستگي ات هم خسته شوي، سخت است بي فايده فرسوده شوي . سخت است روزي در زندگي ات باشد كه بخواهي برايش به عزا بنشيني ولي مي گويند روز تولدت است!...

همین...

|+| نوشته شده توسط ر.دال در چهارشنبه 4 آذر1388 و ساعت 14:32  
 فرهنگ بي فرهنگي!

 

مدتی است خیلی درگیر یک مساله کوچک هستم! (البته در میان انبوه مسائل درگیری، اين مورد كمي كوچك به نظر مياد!) و آن هم اين كه:  كار فرهنگي چيست!؟!؟

فكر مي كنم كار فرهنگي در اذهان عموم يك مفهوم انتزاعي بيش ندارد و هركس از ظن خود يار فرهنگ و فرهنگ ها مي شود!

از رهبر بگير كه همه و هيچ كس او را سردمدار امور در فرهنگ و بي فرهنگي مي دانند تا من نوعي كه صرفاً چون در يك محيط به ظاهر فرهنگي بزرگ شدم گمان مي كنم مي توانم ايده بدهم و كار هايي بكنم به اسم فرهنگ!!

چندي پيش قرار بود برخي از دانش آموزان مدرسه اي را (كه ناگفته نماند جزو مدارس فرهنگي و شايد خيلي فرهنگي شهر باشد!) ببريم اردو. همه چيز دست به دست هم داد تا اين اردو كنسل شود! خودم اصلاً و ابداً دلم راضي نمي شد كه به بچه ها بگويم اردو لغو شده ولي چاره اي نبود. گفتن همانا و قهر كردن بچه ها با من هم همانا كه چرا اردو را لغو كردي و چرا .... پدر يكي از بچه ها كه از قضا دستي در كار فرهنگي شهر دارد و كلي در مسايل فرهنگي صاحب تز است و.... زنگ زد به من و گفت: از قول من به مدير مدرسه بگو: كارهاي فرهنگي دبيرستان مفت نمي ارزد و آن هم به آن دليل كه مدرسه پول براي كارهاي فرهنگي خرج نمي كند!

تا اين جا به اين نتيجه رسيدم كه كار فرهنگي و پول يك لازم و ملزوم است. (البته طبق نظر دوست فرهنگي !)

گذشت. چند روز پيش همان دوست فرهنگي كه گفته بود مدرسه بايد براي كار فرهنگي پول خرج كند، زنگ زد!

شروع كرد به روضه خواندن كه آقا كار فرهنگي در شهر نمي شود و ما در امور فرهنگي با ديگر كشورها هم آهنگ نيستيم و .... گفتم خوب نظر شما چيست، چه كنيم؟ گفت: مي خواهيم يك موسسه فرهنگي بزنيم! مي خواهيم در اين موسسه با جهان در ارتباط باشيم. مي خواهيم  چه كنيم و چه كنيم! و حالا هم تو(يعني من!) مثل دهقان فداكار بگرد دنبال يك جاي مناسب براي اين موسسه!. ما هم از خدا خواسته. گشتيم و گشتيم و يك مكان مناسب پيدا كرديم و زنگ زديم به آقا، كه يافت شد! يك محل بزرگ در بهترين جاي شهر با دو ميليون رهن و ماهي پانصد هزار تومان اجاره!!! تا اين را شنيد گفت: ما كه نمي خواهيم پول بدهيم! بگرد و يك  جاي مفتي گير بياور!!!!

تا اين جا به اين نتيجه رسيدم كه كار فرهنگي و پول يك لازم و ملزوم نيست. (البته طبق نظر دوست فرهنگي !)

و من همچنان درگير اين مساله هستم كه آخر فرهنگ و پول چه رابطه اي با هم دارند و اصلاً اين همه دم از فرهنگ مي زنيم، اي فرهنگ چيست؟؟؟!!!!

 

 

|+| نوشته شده توسط ر.دال در سه شنبه 26 آبان1388 و ساعت 9:6  
 آب زنید راه را...
 

این متن تقدیم به زاینده رود، به پاس آب دار شدنش!...

 

ريشه در اعماق اقيانوس دارد - شايد
اين گيسو پريشان ‌كرده
بيدِ وحشي باران
يا ، نه ، دريايي‌ست گويي ، واژگونه ، بر فراز شهر
شهر سوگواران


هر زماني كه فرو مي‌بارد از بيش از حد بيش
ريشه در من مي‌دواند پرسشي پيگير ، با تشويش
رنگ اين شب‌هاي وحشت را
تواند شست آيا از دل ياران ؟

چشم‌ها و چشمه‌ها خشك‌اند
روشني‌ها محو در تاريكي دلتنگ
هم‌چنان كه نام‌ها در ننگ

هر چه پيرامون ما غرق تباهي شد
آه ، باران ، اي اميدِ جانِ بيداران
بر پليدي‌ها - كه ما عمري‌ست در گرداب آن غرقيم
آيا ، چيره خواهي شد ؟...

فريدون مشيري

 

(مدت زيادي بود رودخانه خشكيده بود. اسمش زنده رود بود ولي مرده اي بيش نبود. مثل من كه زنده بودم ولي با مرده ها هيچ فرقي نمي كردم! حالا امّا زاينده رود زنده شد و من هنوز مرده ام...

مي خواستم ديگران را هم در حال وصف ناشدني ام عجين كنم. اين كه در يك روز باراني رودخانه اي كه از كودكي با آن زندگي مي كردي، باز پر از آب شود، مطمئناً حال زيبايي دارد...

همين...)

|+| نوشته شده توسط ر.دال در سه شنبه 12 آبان1388 و ساعت 18:45  
 حافظ...
 

این متن تقدیم به تو، به مناسبت روز حافظ...

 

زان یار دلنوازم شکریست با شکایتبی مزد بود و منت هر خدمتی که کردمرندان تشنه لب را آبی نمی​دهد کسدر زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جاچشمت به غمزه ما را خون خورد و می​پسندیدر این شب سیاهم گم گشت راه مقصوداز هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزودای آفتاب خوبان می​جوشد اندرونماین راه را نهایت صورت کجا توان بستهر چند بردی آبم روی از درت نتابمعشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایتیا رب مباد کس را مخدوم بی عنایتگویی ولی شناسان رفتند از این ولایتسرها بریده بینی بی جرم و بی جنایتجانا روا نباشد خون ریز را حمایتاز گوشه​ای برون آی ای کوکب هدایتزنهار از این بیابان وین راه بی​نهایتیک ساعتم بگنجان در سایه عنایتکش صد هزار منزل بیش است در بدایتجور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایتقرآن زبر بخوانی در چارده روایت

 

(پ.ن:

برای حافظ امشب رفتم کوه! رفتم شهر را از آن بالا ببینم؛فقط.

شهر خالی بود از عشاق و مردی هم نبود که از خود بیرون بیاید، این را از همان بالا دیدم!

این غزل را هم حافظ همان جا بهم گفت! تقدیم به همه آنان که حافظ را دوست دارند؛ فقط.

امیدوارم حافظ را بیشتر بشناسیم و بشناسانیم....)

 

|+| نوشته شده توسط ر.دال در دوشنبه 20 مهر1388 و ساعت 16:11  
 خر بشو!
 

زمانی(آن روزها که من هنوز نبودم!) عمران صلاحی در مجله توفیق طنز می نوشت.

طنزهایی گزنده، متناسب با موجودات آن روزها!

 می گفت:

باید خر بود، باید خر بود و سواری داد و عرعر کرد. باید خر بود و خورد و عرعر کرد. باید خر بود و کله را پایین انداخت و عرعر کرد.!.

من هم متناسب ا موجودات این دوران، می گویم:

باید سکوت کرد باید کرد  لال بود باید هبچ نگفت.

هیچ نگفت تا خدای ناکرده مُهر کفر بر یشانی ات نخورد.

باید سکوت کنی و سرت به کار خودت گرم باشد، همان:آسته برو آسته بیا که گربه شاخت نزنه!....

دراین زمانه این قدر از این و آن باید بشنوی که جای حرف زدن دیگر نمی ماند.

دوستم علی شریعتی می گفت:

اگر مثل گاو گُنده باشی، میدوشندت.

اگر مثل خر قوی باشی، بارت می کنند.

اگر مثل اسب دونده باشی، سوارت می شوند.

فقط از فهمیدن تو می ترسند!!...

 

 

|+| نوشته شده توسط ر.دال در دوشنبه 6 مهر1388 و ساعت 21:7  
 مسخ2
 

دوستم، فريدون مشيري، مي گويد:

نه غار كهف ،
نه خواب قرون ، چه مي بينم ؟
به چشم هم زدني ، روزگار برگشته است
به قول پير سمرقند
” همه زمانه دگر گشته است “

چگونه پهنه خاك
كه ذره ذره آب و هوا و خورشيدش ،
چو قطره قطره خون در وجود من جاري ست ؛
چنين به ديده من ناشناس می‌آيد ؟

ميان اين همه مردم ، ميان اين همه چشم
رها به غربت مطلق
رها به حيرت محض
يكي به قصه خود آشنا نمي بينم .

كسي نگاهم را
چون پيشتر نمي خواند
كسي زبانم را
چون پيشتر نمي داند

ز يكدگر همه بيگانه وار مي گذريم
به يكدگر همه بيگانه وار مي نگريم !

”همه زمانه دگر گشته است ! “
من آنچه از ديوار ،
به ياد مي آرم
صف صفاي صنوبرهاست !
بلوغ شعله ور سرخ و سبز نسترن است :
- شكفته در نفس تازه سپيده دمان
درست گويي ، جاني ، به صدهزار دهان
نگاه در نگه آفتاب مي خندد ! -
نه برج آهن و سيمان
نه اوج آجر و سنگ
كه راه بر گذر آفتاب مي بندد !

من آنچه از لبخند
به خاطرم مانده است
شكوه كوكبه دوستي است ، بر رخ دوست
صلاي عشق دو جان است و اهتزاز دو روح
نه خون گرفته شياري ز سيلي شمشير !
نه جاي بوسه تير !

من آنچه از آتش
به خاطرم باقي است

فروغ مشعل همواره تاب زرتشت است
شراب روشن خورشيد و ، گونه ساقي است !
سرود حافظ و جوش درون مولاناست !
خروش فردوسي است !
نه انفجار فجيعي ، كه شعله سيال
به لحظه‌ای بدن صد هزار انسان را
بدل كند به زغال!

” همه زمانه دگر گشته است “
نه آفتاب حقيقت ، نه پرتو ايمان
فروغ راستي از خاك رخت بربسته است
و آدمي - افسوس –
به جاي آنكه دلي را ز خاك بردارد
به قتل ماه كمر بسته است !

نه غار كهف ، نه خواب قرون ،
چه افتاده ست ؟
يكي به پرسش بي پاسخم جواب دهد !
يكي پيام مرا
ازين قلمرو ظلمت ، به آفتاب دهد !
كه در زمين ، - كه اسير سياهكاري هاست ، -
و قلب ها دگر از آشتي گريزان است

هنوز رهگذري خسته را تواند ديد
كه با هزار اميد ،
چراغ در كف ،
در جستجوي انسان است !

 

پ.ن: اين جند روز خيلي فكر مي كردم به آن چه پيرامون ما به اسم جمهوري و عدالت گستري و مردم سالاري و آزادي و... مي گذرد، وليك ذره اي بويي از اين كلمات نمي آيد!

تنها نتيجه اي كه از افكارم حاصل شد، در اين شعر گنجانده شده، اين كه ما مسخ شده ايم. اين كه ما بايد به دنبال انسان باشيم، اين كه انسانيتمان و انسانيتم، زير سوال رفته و بايد گشت و گشت، گرچه مي دانم يافت مي نشود....


|+| نوشته شده توسط ر.دال در دوشنبه 30 شهریور1388 و ساعت 15:0  
 سوالات در هم
 

همیشه برایم سوال است چرا در کشورم، نماز جمعه در دانشگاه خوانده مي شود و نمايشگاه كتابش در مصلي!

چرا شده ايم مثل مردمان ما قبل تاريخ، مي خوريم و پس مي ديم!!!(بد نيست نگاهي به آمار مصرف در كشورمان بيندازيم البته گاهي!!)

چرا اين قدر به همديگر دروغ مي گوييم!؟؟ تعارفات بيجا مگر جز دروغ است!؟؟

چرا اين قدر زود جوگير مي شويم و بعد عين بادكنك تركيده، لاشه مان مي ماند( از فرط اين كه خسته شده ايم!!!)

چرا اين قدر بي خياليم، بي خيال به آنچه مي گذرد، به آن چه جلو چشممان مي گذرد!

چرا اين قدر ....

 

|+| نوشته شده توسط ر.دال در شنبه 14 شهریور1388 و ساعت 1:25  
>